طاهاطاها، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

طاهاجان,خورشید آسمون زندگی ما

پسر حرف گوش کن من

پسر گل و مهربون مامان! قربونت برم. ی چیز جالب برات بگم. ی کارایی می کنی که مطمئن میشم وقتی بات حرف میزنم صدامو می شنوی و دغدغه هامو درک کی کنی. وقتی که حرکاتت کم میشه و مامان خیلی برای سلامتیت نگران میشه بت میگه: آقا طاهای من! پسر گلم. تو که مامانو دوست داری، تو که نمی خوای مامان نگرانت بشه پس ی تکون درست حسابی به خودت بده تا مامانو از نگرانی در بیاری. اونوقت چند لحظه ای نمی گذره که تو با ی چند تا تکون اساسی دل مامانو حسابی شاد می کنی. خیلی مخلصتیم. خیلی دوستت دارم طاها جانم. ...
6 شهريور 1390

صدای زنگ آخر

سلاااااام به آقا طاهای مهربون و حرف گوش کن خودم. مامان قربونت بره الهی. امروز 6 شهریوره و تو دیروز وارد هفته 38 بارداری شدی. باورم نمیشه دیگه خیلی نزدیکه که ببینمت و بغلت کنم و دستای خوشگل و کوچولوتو توی دستام بگیرم و بو کنم و ببوسمت!  همیشه به حال اونایی که توی این موقعیت بودن غبطه می خوردم، اما بالاخره خودمم به این نقطه رسیدم. می دونم ی روزیم میاد که انشااله بغلت می کنم و .... ی روزی با شیطنت هات عشق میکنم، مدرسه میری بزرگ می شی و باید برات فکر زن باشم. وای چه روزی بشه اون روز! البته اگه خودتم کسی رو انتخاب کنی که لایقت باشه و هم سطح تو، اشکال نداره من قبول دارم ولی دوست دارم با هم دوست باشیم و همیشه حرفای دلتو اول به من بگی. ...
6 شهريور 1390

مراسم احیای شب 21م

سلام و صد تا سلام به آقا طاهای گلم، عزیز دل مامان و بابا. قربونت برم الهی. دیشبم یکی از شبای عزیز خدا و شب قدر بود. شبی که میگن تقدیر آدما برای یک سال آیندشون نوشته میشه. مثل شب نوزدهم دیشبم من تنها احیا گرفتم. البته تنها که نه تو هم با من بودی!!!!!!!!!! باباحسن دیروز از ساعت 6 عصر رفت تا با بقیه بچه های هیأت محل اجرای مراسمو آماده کنن، البته بعد از اذان ی چند دقیقه ای اومد خونه و غسل شب قدرو به جا آورد و برگشت تا در مراسم هیأت در حسینیه شرکت کنه. طرفای ساعت 9.5 شب مامان طوبی اومد خونمون و کلی نذری و میوه برامون آورد. من و مامان طوبی نشستیم و با هم کمی گپ زدیم. حدود ساعت 10.5 مامان طوبی هم رفت تا برای احیا آماده بشه. منم بلند شدم و همه موا...
1 شهريور 1390

آقا پارسا پسر عمه سوده از زبان مامانش

طاها جانم سلام. امروز می خوام تو رو با یکی از پسرای خوب و باهوش فامیل که قراره دوست تو باشه آشنا کنم. اسمش آقا پارساست. پسر دختر عمه مامانه. دختر عمه مامان اسمش سوده است که تو میتونی از این به بعد عمه سوده صداش کنی. و اما عمه سوده میگه:   آقا طاها سلام. خوبی؟ من مامان پارسا هستم. می خوام با پارسا دوستت کنم. چون می دونم پسر خیلی خوبی هستی و مامان و بابات هنوز نیومده کلی زحمت برای تربیتت کشیدن که حتماً نتیجه اش رو هم می بینن. طاها جان پارسا پسر سر زنده و پر جنب و جوشیه. فقط تا قبل از راه افتادن من اونو نشسته دیدم. خیلی زود راه افتاد و از در و دیوار بالا رفت. از وقتی توی دل مامانش بود مامانش براش کتاب می خوند. الان هم خیلی...
31 مرداد 1390

شب قدر

سلام مامانای مهربون و باباهای بزرگوار. امشب اولین شب از شبای عزیز قدر و شب تقدیره. ما رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنید. شب عفو است و محتاج دعایم ز عمق دل دعایی کن برایم اگر امشب به محبوبت رسیدی خدا را در میان اشک دیدی کمی هم نزد او یادی ز ما کن کمی هم جای ما او را صدا کن بگو یا رب فلانی رو سیاه است دو دستش خالی و غرق گناه است بگو یا رب تویی دریای جوشان در این شب رحمتت بر وی بنوشان. با تشکر از خاله زهرا که این شعر قشنگو برامون فرستاد. آقا طاها شما هم برامون دعا کن. ابتدا کنیم در دعاهایمان تعجیل در فرج و سلامتی آقامون حضرت حجت علیه السلام. ...
28 مرداد 1390

دل نگرانی های مامان

سلام به گل پسرم آقا طاهای مهربون و حرف گوش کنم. قربونت برم الهی، خوبی دلکم؟ من و تو الان توی هفته 36 بارداری هستیم و هر چی به آخرش نزدیکتر میشه نگرانی منم بیشتر میشه. دیروز با این که پام هنوز درد میکرد و بسته بود با بابا حسن رفتیم ی چند تا گالری وسایل خواب کودک دیدیم. از نظر من خیلی جالب نبودن. ضمن اینکه بزرگ هم بودن و تو اتاق ما جا نمی گرفت. بابایی میگه تا آخر سال صبر کن شاید تو سال جدید بتونیم ی خونه بزرگتر گیر بیاریم که جاش بیشتر باشه اونوقت براش تخت می خریم. حالا باید چی کار کرد؟ نظر تو چیه؟ من باید کجا بخوابونمت؟ روی زمین؟ پیش خودم روی تخت؟ یا توی نی نی خواب؟ نمیدونم جات تو نی نی خواب راحته یا نه؟ نکنه اذیت بشی و کمرت درد بگیره؟ نکنه من...
25 مرداد 1390

بدون عنوان

سلام بابایی. آقا طاهای گلم، خوبی؟ جات راحته؟ پس کی میای؟ دلمون خیلی برات تنگ شده؟ چند روز پیش رفتم تو یه عکاسی یه مامانه داشت به نینیش غدا می داد همین که وارد شدم نینیه سرشو برگردوند و با اون چشای درشت و خوشکلش بر و بر  منو نگاه کرد. هر چی خودمو می زدم به اون راه نگاه ازم برنمی داشت. تا از عکاسی خارج شدم. اونو که دیدم دلم بیشتر برات تنگ شد.
22 مرداد 1390

یواش یواش...

طاها جانم، من و شما فردا که بیستم مرداد ماهه وارد ماه نهم میشیم و دو روز بعدشم میریم تو هفته 36 بارداری. نمیدونم بگم چه زود گذشت یا؟ به هر حال تا اینجاش گذشت و تجربه جدیدی بود! هیچ وقت فکر نمی کردم بارداری اینطوری باشه. هر زمان باید منتظر ی حس و اتفاق جدیدی باشی. مثلا اینکه من 2 روز پیش موقع سحر دچار معده درد خیلی شدیدی شدم. رحم و معدم دوتاشون مثل سنگ سفت شده بودن، کمرم درد میکرد و پام هم تیر می کشید. منم به خودم می پیچیدم و نمیدونستم از درد کدوم بنالم؟ بابا حسنم نمیدونست باید برای من چی کار کنه؟ بنده خدا با ناراحتی بالای سر من نشسته بود. تقریبا تمام روز رو درد داشتم ولی خداروشکر از دیروز کمی بهتر شدم. نفهمیدم چرا این طوری شدم ولی حالا احساس...
19 مرداد 1390

ی خبر خوش- عکس دوستتم رسید!

سلام عزیزدلم آقا طاهای گلم. خیلی دلم برات تنگ شده، خوبی دلکم؟ تازه به وبلاگ دوستت آقا ابوالفضل سر زدم(19 مرداد 90 ساعت 4 عصر). مامانش عکسشو گذاشته بود. گفتم حتما تو هم دوست داری ببینیش، برا همین عکسشو برات میذارم. من که خیلی خوشحال شدم. یعنی میشه این روزای انتظار بگذره و منم عکس گل پسرمو تو وبلاگ بذارم؟ قربونت برم الهی خیلی دوست دارم.   ...
19 مرداد 1390