طاهاطاها، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

طاهاجان,خورشید آسمون زندگی ما

اون شب در بیمارستان

آقا طاهای من سلام. قربونت برم الهی! برات گفتم که توی اتاق عمل چه اتفاقاتی افتاد. حالا میخوام برات از ساعاتی بگم که توی بخش بودم. قبل از اینکه به اتاق عمل برم به مسئول بخش گفتم که من به شدت بد گرما هستم لطفا منو توی ی اتاقی بذارید که مشکل تهویه نداشته باشه چون در گرما خارش پیدا می کنم. مسئول بخشم گفت نگران نباش همه اتاقا کولر دارن. تازه ما در ساعاتی کولرا رو می بندیم چون اتاقا خیلی سرد میشه. منم گفتم خدارو شکر. انشااله همین طور باشه. اولش که تازه منو بعد از عمل به بخش اورده بودن هوای اتاق زیاد بد نبود ولی وقتی مادر دوم رو هم اوردن و وقت ملاقات رسید به علت تجمع افراد و کوچیکی اتاق هوای اتاق به شدت گرم شد. به طوری که بدنم به خارش افتاد و من تما...
9 مهر 1390

ترس قشنگ!

آخه مامانم آدم از صدای خودشم می ترسه؟؟؟ چند روز پیش که داشتی شیر می خوردی، به سرعت سینمو رها کردی و ی صدای زیری تولید کردی و خودت با این صدا ی تکون اساسی خوردی. منم کلی بت خندیدم. ببخشید مامان ولی خیلی بامزه ترسیدی. خیلی ماهی پسرم خیلی دوست داریم. ...
8 مهر 1390

پسرم ماشین سواری دوست داره

 چند باری که از خونه بردیمت بیرون، توی تمام مدتی که تو ماشین بودی آروم می خوابیدی و انگار اصلا توی این دنیا نبودی. مامان طوبا میگه بچه ها توی ماشین میخوابن چون براشون مثل گهوارس. چند روز پیش که داشتیم از بلوار ساحلی کیانپارس با ماشین رد می شدیم دیدم که پارک بازی برا بچه‌ها درست شده. مامانی بزرگتر که شدی میارت پارک تا ماشین بازی کنی! ...
8 مهر 1390

جشن تولد 100 ساعتگی

روز سوم تولد تو بود. من هنوز خیلی درد داشتم و به سختی راه می رفتم. خاله نگار اومد و گفت: می‌خوام برا آقا طاها جشن تولد 100 ساعتگی بگیرم تا به امید خدا 100 ساله بشه. با هم حساب کردیم می‌شد 23 شهریور ساعت 18:45. به بابا حسن گفتم وقتی از سر کار اومد برات کیک بخره با شمع عدد 100. خاله نگار و عمو محمد، دایی معین و مامان طوبا برا تولدت اومدن. بابا حسن زنگ زد تا بابا علی اینا رو هم دعوت کنه که اونا خونه نبودن. ظاهرن رفته بودن دیلم. بهر حال جای همه دوستان و فامیل خالی بود. مهمونا همه هدایاشونو دادن. اما هدیه خاله نگار ی جور دیگه به همه چسبید. اون برات مجموعه لوکوموتیو تولو رو خریده بود. اسباب بازی ای که هممون از بچگی آرزوی داشتنشو داشتیم. ...
31 شهريور 1390

2 تا از ویژگیهای تو

بعد از 3 روز از تولدت فهمیدم که 2 تا خصوصیت داری که به خودم برده. یکی اینکه گرمایی هستی دوم اینکه نور و سرو صدا اذیتت می کنه و نمیتونی بخوابی. از اون موقع که اینو فهمیدم خیلی رعایتتو می کنم. نمیذارم کسی پیشت سروصدا کنه. خونه هم همیشه به خاطر تو تاریکه به طوریکه خودم دلم میگیره. البته توی اتاق تو چراغ خواب روشن می کنم که نترسی. آخه متوجه شدم که از تاریکی محض هم می ترسی. وقتی خوابی و چرا روشنه ی حرکت قشنگ انجام میدی که من خیلی خوشم میاد. یا دستت رو میبری و روی چشات میذاری و یا اینکه روسری رو که روی سرت میذارم می کشی روی صورتت. اینطوری!  خیلی دوست دارم آقا طاهای عزیزم.            ...
31 شهريور 1390

بیقراری های طاهای من

سلام طاهای من. امروز 31 شهریور 90 اه و تو 12 روزه که به دنیا اومدی. باورم نمی شه که 12 روز گذشت. بعضی وقتا خیلی دلم می گیره. با خودم فکر می کنم یعنی من میتونم از پس بزرگ کردن و تربیت تو بر بیام یا نه؟! خصوصا وقتی برای شیر خوردن حسابی گریه می کنی. بیقرار میشی و منو هم بیقرار می کنی. البته وقتی خوابی اونقدر آروم و زیبایی که آدم گریه ها و بی قراری های قبلیتو یادش میره. امروز خیلی کلافم کردی 3.5 ساعت تمام از ساعت 3.5 عصر تا 7 داشتم شیرت میدادم ولی باز وقتی فکر کردم خوابت برده و روی زمین گذاشتمت تا برم ناهار بخورم تو دوباره جیغ زدی. برای چند ثانیه رهات کردم. خیلی منو عصبانی کردی. آخه هم گرسنم بود و هم درد داشتم. بچه یعنی تو سیرمونی نداری؟! ی...
31 شهريور 1390

مامانی و آقا طاها و اتاق عمل!

دیگه تنها شده بودم. توی تمام اون لحظات تنها حضور خدا بود که به من آرامش می داد. چیزی که زیاد ازش خواسته بودم. منو توی اتاق شماره 5 بردن شایدم تخت 5. 3 تا خانم تو اتاق بودن که خوش برخورد و مهربون بودن. یکیشون برام خیلی آشنا بود. آره. اونم منو شناخت. ظاهرا زمانی که من در بیمارستان تدریس می کردم اونم طرحشو اونجا بود. خوشحال شدم و گفتم خوبه شما رو دیدم. تو رو خدا مواظب باش حین عمل حجابم کنار نره. دکتر بیهوشی بعد از چند دقیقه اومد و شروع کرد به صحبت با من. ازم ی سری سئوال بی ربط پرسید. فکر کنم می خواست اضطرابم از بین بره. گفتم میخوام بی حسی نخاعی انجام بشه. گفت بارک اله چه انتخاب خوبی. اگه به توصیه های من خوب گوش کنی دچار عوارض پس از بی حسی نمی ...
25 شهريور 1390

روز آخر زندگی شکمی آقا طاها

مامانی.عزیزدلم، خوشگل من. حالا که بعد از چند روز تو آروم خوابیدی و فرصتی دست داده تا من آزاد باشم حیفم اومد تا از آخرین ساعات دوران شکمی تو برات ننویسم. تا اونجا برات گفتم که قرار شد به خدا توکل کنم و روز 4 شنبه آخرین سونوی بارداری رو برای روشن شدن تکلیف زایمانم بدم. بالاخره روز موعود رسید و سونو انجام شد. دکتر گفت بریچی با وزن حدود 3400. دیگه مطمئن شدم که باید خودمو برا ی سزارین تمیز آماده کنم چیزی که همیشه ازش ترس داشتم ولی خدا رو شکر که اینکارو کردم. آخه دکترم در حین عمل متوجه شد که تو خیلی ورجه وورجه کردی و حسابی به بندنافت پیچ خوردی. (خاله نگار می گه طاها جان فیلسوفه، دچار یأس فلسفی شده خواسته خودشو با بندناف دار بزنه! البته شوخی میک...
25 شهريور 1390