مامانی و آقا طاها و اتاق عمل!
دیگه تنها شده بودم. توی تمام اون لحظات تنها حضور خدا بود که به من آرامش می داد. چیزی که زیاد ازش خواسته بودم. منو توی اتاق شماره 5 بردن شایدم تخت 5. 3 تا خانم تو اتاق بودن که خوش برخورد و مهربون بودن. یکیشون برام خیلی آشنا بود. آره. اونم منو شناخت. ظاهرا زمانی که من در بیمارستان تدریس می کردم اونم طرحشو اونجا بود. خوشحال شدم و گفتم خوبه شما رو دیدم. تو رو خدا مواظب باش حین عمل حجابم کنار نره. دکتر بیهوشی بعد از چند دقیقه اومد و شروع کرد به صحبت با من. ازم ی سری سئوال بی ربط پرسید. فکر کنم می خواست اضطرابم از بین بره. گفتم میخوام بی حسی نخاعی انجام بشه. گفت بارک اله چه انتخاب خوبی. اگه به توصیه های من خوب گوش کنی دچار عوارض پس از بی حسی نمی ...




