طاهاطاها، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

طاهاجان,خورشید آسمون زندگی ما

آقا طاها و مفاهیم دینی

ی روز از اون روزایی که خونه بابا احمداینا بودیم با بابا احمد بردیمت حموم و غسلم کردی. بابا احمد گاهی برات وضو می گرفت تا تو با این مفاهیم هم آشنا بشی. تازه مامان هم وقتی اذان میگه شعر اذانو برات میخونه خدا بزرگترین است(4 بار) من می دهم شهادت نیست جز او خدایی(2 بار) من می دهم شهادت رسول اوست محمد(ص)(2 بار) من می دهم شهادت علیست ولی خدا(2 بار) پیش به سوی نماز(2 بار) بدو بدو رستگار شو(2 بار) بدو بدو بهترین کار(2 بار) خدا بزرگترین است(2 بار) نیست جز او خدایی(2 بار) ...
5 دی 1390

پسر استقلالی مامانش

من هی به بابات میگم این پسر استقلالیه میگه نه مثل باباش پرسپولیسیه. مامان قربونت برم نمیخواد خجالت بکشی اشکال نداره تو اون روز با توجه عمیقی که به بادکنک آبی نشون میدادی به بابات فهموندی که حرف مامان درسته و تو ی استقلالیه با حالی!!! ...
5 دی 1390

اندر حکایت تغییرات ماه سوم

سلام عزیز دلم. پسر گلم. عشق و قلب مامانت. میخوام برات از روزایی بگم که گذشت. سلام عزیز دلم. پسر گلم. عشق و قلب مامانت. میخوام برات از روزایی بگم که گذشت.روزایی که مثل بیشتر نی نی های هم سن و سالت درد می کشیدی و بیقرار بودی. اینو الان بهت میگم که دیگه اون روزا کمتر برات تکرار میشه. شکر خدا از وقتی که از سه ماهگی خارج شدی هم خوابت بهتر شده و هم دل پیچه هات کمتر شده. اوقات بیشتری از روز رو سر حالی و دوست داری بازی کنی. قبلا برات گفتم که چند روزی رو خونه بابا احمداینا بودیم. بابا احمد زحمت کشید و به پره های پنکه برات بادکنکای رنگی آویزون کرد. وقتی به بادکنکها ضربه می زدیم تو سرتو به جهت حرکت بادکنک تغییر میدادی. گاهی هم به کمک مامان به اونا مشت...
5 دی 1390

آقا طاها و شبهای محرم

سیاه پوشی آقا طاها اندازه گیری و آماده سازی کفن آماده سازی برای شب حضرت علی اصغر همایش شیرخوارگان حسینی آقا طاها و گهواره شبیه علی اصغر(ع) آقا طاها و آش نذری آقا طاها و بچه های هیئت قرائت زیارت عاشورا در آغوش خاله آقا طاها و سینه زنی در ظهر عاشورا مثل عربای خلیجی شدی مامان اینم ی نمای دیگه آقا طاها و شبیه شمر ملعون میخوام بدونم تو بیشتر ترسیدی یا شمر؟ گودال قتلگاه این همه شگفتی از چه رو؟؟؟   ...
16 آذر 1390

مسابقه نی نی و محرم

سلام آقا طاهای گلم. از قبل محرم برنامه ریزی کرده بودم که ی طوری کم نظی این ایام رو برات خاطره انگیز کنم. از شب اول وقایع عاشورا و داستان قیام و شهادت امام حسین(ع) رو برات تعریف کردم و تصمیم داشتم هر شب ی ماجرا رو برات تعریف کنم. با ذوق و شوق زیادی رفتم و برات لباس علی اصغر خریدم سفید و مشکی. برات نذر کردم که دهه اول رو سیاه پوشت کنم، نذر سلامتی و عاقبت به خیری. خلاصه هر شب می گذشت و من به فکر شب منتسب به حضرت علی اصغر بودم که تو رو متفاوت ظاهر کنم و از اونجا که دوست داشتم فدایی امام باشی برات کفن درست کردم و شب پنجم محرم باکمک بابا احمد خونینش کردیم. دوست داشتم خودت مهر لبیک به کفنت بزنی ولی می ترسیدم رنگ به دستای نازنینت آسیب برسونه برا همی...
16 آذر 1390

دل تو دلم نیست

سلام آقا طاهای گلم، عزیزدلم. الان که دارم این مطالبو می‌نویسم ساعات آغازین روز دوشنبه 14آذره(روز تاسوعا) و تو پیش من نیستی. دل توی دلم نیست. حس می کنم قلبم از جا کنده شده. دو روز بود که شکمت کار نکرده بود و تو خیلی اذیت بودی. با خیلیا مشورت کردم و خیلی کارا انجام دادم که این مساله حل بشه ولی نشد بنابراین دیروز خیلی بی قراری می کردی. طرفای ظهر بود که من و تو رفتیم خونه بابا احمد اینا چون بابا حسن داشت می رفت شهرستان و من حوصله ام تو خونه سر رفته بود و از طرفی گفتم شاید اگه جات عوض بشه بی قراریت کمتر بشه. همین طورم شد. خونه بابا احمد اینا آرومتر بودی. اتفاق جالبی که افتاد این بود که برای اولین بار در طول عمر 85 روزه ات برای اولین بار ساعت...
14 آذر 1390

شیرخوار کربلا

سلام آقا طاهای گلم عزیز دلم. امروز اولین ساعات روز ششم محرمه(جمعه 11آذر 90) که منتسب به حضرت علی اصغر(ع) کودک شش ماهه امام حسینه. تو 83 روز از تولدت میگذره. امروز با بقیه خاله ها که دوستای مامانن قرار گذاشتیم که ساعت 4 عصر برای همایش شیرخوارگان حسینی توی حسینیه جمع بشیمو همدیگه رو ببینیم. خیلی دوست دارم که تو رو طوری آمده کنم که هم خاطره اش بعدا برات جذاب باشه وهم برات پیام داشته باشه ولی هر کاری می کنم تو پیشونی بندو روی سرت تحمل نمی کنی. با کلی دردسر دیشب بستمش روی کلاهت. خدا امروز رو به خیر کنه! دیشب همین طور که داشتم شیرت میدادم و برنامه عزاداری تلویزیون رو نگاه می کردم وقتی مداح شروع کرد به ذکر مصیبت تو هم از ته دل زدی زیر گریه. من نم...
11 آذر 1390

زیارت حضرت دانیال-اولین سفر زندگی آقا طاها:

12 آبان ماه بود و روز پنج شنبه. دلم خیلی هوای ی زیارت کرده بود.دوست داشتم توی این هوای خوب و بهاری از شهر بزنم بیرون و هوایی تازه کنم. از شرکت بابا حسن باهاش تماس گرفتن و قرار شد برای کاری به شوش دانیال بره. اون گفت کارم زیاد طول نمیکشه بعد از نهار میرم و ایشااله زود میام. همون موقع توی دلم گفتم خوب اگه زیاد طول نمیکشه کاش ما رو هم با خودش می برد. ساعت حدود 11 تماس گرفتم با خاله نگار. اونم برای اومدن اعلام آمادگی کرد. البته ما ماشین نداشتیم برا همین با مامان طوبا تماس گرفتم. اونم ظاهرا بی میل نبود. این شد که من و خاله و مامان طوبا و دایی معین با آقا طاها با ماشین مامان طوبا اینا به دنبال ماشین شرکت بابا حسن راهی شوش برای زیارت حضرت دانیال نب...
2 آذر 1390

آنچه گذشت 2

مامان کجا قایم شدی! آقا طاها و عمه های دو قلوی بابا آقا طاها- عموعزت و خانمش(شب قبل از ختنه: 24 روزگی) اولین بار توی ساک حمل: چه راحت خوابیدی گلم البته مامان ساک حملت رو 4-5 بار بیشتر نتونستیم استفاده کنیم چون ماشااله سریع قد کشیدی و برات کوچیک شد.  آقا طاها و بابا علی چه کنیم دیگه چشمامون به هم رفته!   پسرم از حموم در اومده حاجی شده آقا طاها و خاله حلیمه و همسر و دخترش و زندایی و دایی ناصر بابا مامان ژست بگیر ...
28 آبان 1390