آخی یک سال گذشت
آقا طاهای مامان سلام. جیگر مامان. قلب مامان عزیز دل مامان. دیشب داشتم به بابات می گفتم که یادش به خیر پارسال همین موقع و همین روز بود که رفتم برای اولین بار آزمایش دادم. آره عزیزم چه زود یک سال گذشت و چه زود عمر ما داره میگذره. تو داری مثل ی غنچه شکوفا میشی و من مثل ی برگ زرد! خیلی از اینکه تو هستی خوشحالم ولی همش فکر روزی رو می کنم که من نیستم و تو این مطالبو میخونی. یعنی اون موقع درباره من چی فکر می کنی؟ بگذریم...........
فردا یعنی بیستم دی سالروز تولد مامانه. چقدر دوست داشتم بابات رومانتیک وار بیاد و توی وبلاگ تو برام مطلب بنویسه. دوست داشتم برای ی بار هم که شده خودش سری به وبلاگت بزنه و .... آخه اینقدر سرش شلوغه که مثل اوایل وقت نمی کنه به وبلاگت سر بزنه. معمولا من خودم براش تعریف می کنم که چی نوشتم و از دوستای وبلاگیمون براش تعریف می کنم.
دیشب بابا احمد تولدمو تبریک گفت. بازم به بابام، اولین کسی بود که به یادم بود.
پارسال روز تولدم ی اتفاقی افتاد که علیرغم اینکه از شکل گرفتن تو در وجودم خیلی خوشحال بودم اون اتفاق منو خیلی ناراحت کرد. شاید بعده ها اگه یادم مونده باشه برات بگم.
خواستم بگم این اولین سالیه که رسما به عنوان ی مامان تازه متولد میشم و این تازگی رو به خودم تبریک میگم.
مامان طاها تولدت مبارک


آخی یک سال گذشت
