بابای مبتکر
سلام اقا طاهای مهربون و خنده روی مامان. یادته دیشب چقدر دلم گرفته بود؟ دیشب بعد از اینکه کامپیوترو خاموش کردم و رفتم به اتاق خواب دیدم باباتم نشسته و داره با لپ تاپ مطالعه می کنه. قرار بود بابات خودش بیرون شام بخوره چون کارش طول می کشید. ساعت حدود 12 و ربع شب اومده بود خونه منم فکر کردم شام خورده. اما من خیلی گرسنه بودم ولی چون با کلی دردسر خوابیده بودی میترسیدم برم غذا گرم کنم چون میترسیدم بیدار بشی و توی دلم هم غصه می خوردم و با خودم می گفتم خوش به حال بابایی لااقل تونسته بیرون شام بخوره. ساعت حدود 1 شب بود. از بابایی سئوال کردم شام خوردی، با قیافه معصومانه ای گفت نه! فرصت نشد. منم با حالت زار گفتم منم نخوردم.
آخ جون همدرد شده بودیم. گفتم خوب بذار غذا گرم کنم بخوری گفت نه ولش کن بچه بیدار میشه. گفتم آخه منم گرسنمه. گفت خوب باشه ماکروفرو میارم اینجا غذا رو همین جا گرم می کنیم و می خوریم. آخ جون چه فکر خوبی.
بابا سریع ماکروفر و غذاها رو آورد و ممنم گرمشون کردم و با هم زدیم تو رگ. خیلی خوش گذشت.........


بابای مبتکر
