طاهاطاها، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

طاهاجان,خورشید آسمون زندگی ما

مسابقه نی نی و محرم

سلام آقا طاهای گلم. از قبل محرم برنامه ریزی کرده بودم که ی طوری کم نظی این ایام رو برات خاطره انگیز کنم. از شب اول وقایع عاشورا و داستان قیام و شهادت امام حسین(ع) رو برات تعریف کردم و تصمیم داشتم هر شب ی ماجرا رو برات تعریف کنم. با ذوق و شوق زیادی رفتم و برات لباس علی اصغر خریدم سفید و مشکی. برات نذر کردم که دهه اول رو سیاه پوشت کنم، نذر سلامتی و عاقبت به خیری. خلاصه هر شب می گذشت و من به فکر شب منتسب به حضرت علی اصغر بودم که تو رو متفاوت ظاهر کنم و از اونجا که دوست داشتم فدایی امام باشی برات کفن درست کردم و شب پنجم محرم باکمک بابا احمد خونینش کردیم. دوست داشتم خودت مهر لبیک به کفنت بزنی ولی می ترسیدم رنگ به دستای نازنینت آسیب برسونه برا همی...
16 آذر 1390

دل تو دلم نیست

سلام آقا طاهای گلم، عزیزدلم. الان که دارم این مطالبو می‌نویسم ساعات آغازین روز دوشنبه 14آذره(روز تاسوعا) و تو پیش من نیستی. دل توی دلم نیست. حس می کنم قلبم از جا کنده شده. دو روز بود که شکمت کار نکرده بود و تو خیلی اذیت بودی. با خیلیا مشورت کردم و خیلی کارا انجام دادم که این مساله حل بشه ولی نشد بنابراین دیروز خیلی بی قراری می کردی. طرفای ظهر بود که من و تو رفتیم خونه بابا احمد اینا چون بابا حسن داشت می رفت شهرستان و من حوصله ام تو خونه سر رفته بود و از طرفی گفتم شاید اگه جات عوض بشه بی قراریت کمتر بشه. همین طورم شد. خونه بابا احمد اینا آرومتر بودی. اتفاق جالبی که افتاد این بود که برای اولین بار در طول عمر 85 روزه ات برای اولین بار ساعت...
14 آذر 1390

شیرخوار کربلا

سلام آقا طاهای گلم عزیز دلم. امروز اولین ساعات روز ششم محرمه(جمعه 11آذر 90) که منتسب به حضرت علی اصغر(ع) کودک شش ماهه امام حسینه. تو 83 روز از تولدت میگذره. امروز با بقیه خاله ها که دوستای مامانن قرار گذاشتیم که ساعت 4 عصر برای همایش شیرخوارگان حسینی توی حسینیه جمع بشیمو همدیگه رو ببینیم. خیلی دوست دارم که تو رو طوری آمده کنم که هم خاطره اش بعدا برات جذاب باشه وهم برات پیام داشته باشه ولی هر کاری می کنم تو پیشونی بندو روی سرت تحمل نمی کنی. با کلی دردسر دیشب بستمش روی کلاهت. خدا امروز رو به خیر کنه! دیشب همین طور که داشتم شیرت میدادم و برنامه عزاداری تلویزیون رو نگاه می کردم وقتی مداح شروع کرد به ذکر مصیبت تو هم از ته دل زدی زیر گریه. من نم...
11 آذر 1390

زیارت حضرت دانیال-اولین سفر زندگی آقا طاها:

12 آبان ماه بود و روز پنج شنبه. دلم خیلی هوای ی زیارت کرده بود.دوست داشتم توی این هوای خوب و بهاری از شهر بزنم بیرون و هوایی تازه کنم. از شرکت بابا حسن باهاش تماس گرفتن و قرار شد برای کاری به شوش دانیال بره. اون گفت کارم زیاد طول نمیکشه بعد از نهار میرم و ایشااله زود میام. همون موقع توی دلم گفتم خوب اگه زیاد طول نمیکشه کاش ما رو هم با خودش می برد. ساعت حدود 11 تماس گرفتم با خاله نگار. اونم برای اومدن اعلام آمادگی کرد. البته ما ماشین نداشتیم برا همین با مامان طوبا تماس گرفتم. اونم ظاهرا بی میل نبود. این شد که من و خاله و مامان طوبا و دایی معین با آقا طاها با ماشین مامان طوبا اینا به دنبال ماشین شرکت بابا حسن راهی شوش برای زیارت حضرت دانیال نب...
2 آذر 1390

آنچه گذشت 2

مامان کجا قایم شدی! آقا طاها و عمه های دو قلوی بابا آقا طاها- عموعزت و خانمش(شب قبل از ختنه: 24 روزگی) اولین بار توی ساک حمل: چه راحت خوابیدی گلم البته مامان ساک حملت رو 4-5 بار بیشتر نتونستیم استفاده کنیم چون ماشااله سریع قد کشیدی و برات کوچیک شد.  آقا طاها و بابا علی چه کنیم دیگه چشمامون به هم رفته!   پسرم از حموم در اومده حاجی شده آقا طاها و خاله حلیمه و همسر و دخترش و زندایی و دایی ناصر بابا مامان ژست بگیر ...
28 آبان 1390

صندوقچه تصویری تاریخ(19 شهریور تا 19 آبان)

آنچه گذشت... بدو تولد- بیمارستان اروند اهواز ساعت 15:30 انتقال به خانه- در آغوش خاله انجام قربانی و عقیقه از طرف بابا علی پس از ورود به خانه نام گذاری و خواندن اذان و اقامه در گوش ها توسط بابا احمد این داستان ادامه دارد.... دیدارها: مامان بزرگ مادری بابا حسن مامان بزرگ پدری بابا حسن و آقا طاها بابابزرگ پدری باباحسن و آقا طاها و بابایی مامان بزرگ پدری مامان نگین قربون پسر برم که تو خواب می خنده قربون پسر برم که دستاشو جلوی نور می گیره که به چشمش نخوره! اینم ی عکس تبلیغاتی از پسرم برا بیلبورد: تواضعت منو کشته مامان! مامان هدیه مامان طوبی رو بگیر دیگه! آقا طاها و...
28 آبان 1390

تولد حسین آقا پسر خاله معصومه

سلام آقا طاهای گلم. پسر نجیبم. با اجازه خاله معصومه می خوام از اولین تولد نی نی که شرکت کردی برات بگم. حسین اقا که خیلی پسر خوب و مؤدبیه در 22 آبان 87 به دنیا اومد. من و بابا حسن تصمیم گرفتیم که امسال که سومین سال تولدشه و تازه هم وارد خونه جدیدشون شدن, شب تولد حسین آقا ی کیک بخریم و بریم خونشون براش جشن بگیریم تا هم اونا خوشحال بشن و هم تو که بعداز ظهرها حوصله ات سر میره به نحو مطلوبی مشغول بشی. اون شب شب خاطره انگیزی بود. خیلی خوش گذشت. فقط آقا حسین ما خیلی خجالتیه حاضر نشد با ما عکس بندازه. حسین آقا جان. تولدت مبارک. ایشااله زیر سایه پدر و مادرت هزار ساله بشی و دوست خوبی برای آقا طاهای ما باشی.         ...
28 آبان 1390

ای کلک

حدود 45 روزه بودی که متوجه شدم دستت رو به سمت دهانت می بری و کنجکاوی تا ببنی چه مزس ولی چون توی دهنت نمیذاشتی منم باهات کاری نداشتم تا اینکه ی روز(14 آبان 90) دیدم دستت رو به سمت دهان بردی و داری سعی می کنی همه انگشتاتو بخوری. اون موقع نمیدونستی که میشه یکی یکی هم خورد!اونروز بابا حسن یادت داد که میتونی شستت رو تنها بخوری. من باهاش دعوا کردم و گفتم کار بدی یاد پسرم دادی. حالا عادت می کنه شصتشو بخوره و انگشتش باریک و زشت میشه دیگه بش زن نمیدن! خلاصه تو رو هم توجیه کردم که چرا این کار خوب نیست و نباید انجام بدی. تو با دقت به حرفای من گوش کردی. حالا دیگه میدونستی که نباید اینکارو انجام بدی. از اون به بعد اول زیر چشمی منو میپایی که حواسم بهت هس...
20 آبان 1390

واکسنی با مرام

 دیروز که بردمت تا واکسن 2 ماهگیت رو بزنم ی آقای خوش برخورد اومد و توضیح دادکه 3 تا واکسن داری. 2 تا توی پا و ی قطره فلج که باید بخوری و خیلی تلخه. اون می گفت، چندین سال پیش که تازه وارد این شغل شده بودم وقتی می دیدم که بچه ها بعد از خوردن قطره فلج صورتشون رو در هم می پیچن و ملچ ملوچ می کنن منم 2 تا قطره فلج خوردم تا حالشونو بهتر درک کنم دیدم خیلی تلخه! حالا هم بعد از سالها دوباره 2 تا قطره دیگه خوردم تا یادم باشه که این قطره ها چقدر تلخه و بتونم با بچه ها همنوایی کنم! بارک اله به این واکسنی مهربون و با مرام    ...
20 آبان 1390