طاهاطاها، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

طاهاجان,خورشید آسمون زندگی ما

روز آخر زندگی شکمی آقا طاها

مامانی.عزیزدلم، خوشگل من. حالا که بعد از چند روز تو آروم خوابیدی و فرصتی دست داده تا من آزاد باشم حیفم اومد تا از آخرین ساعات دوران شکمی تو برات ننویسم. تا اونجا برات گفتم که قرار شد به خدا توکل کنم و روز 4 شنبه آخرین سونوی بارداری رو برای روشن شدن تکلیف زایمانم بدم. بالاخره روز موعود رسید و سونو انجام شد. دکتر گفت بریچی با وزن حدود 3400. دیگه مطمئن شدم که باید خودمو برا ی سزارین تمیز آماده کنم چیزی که همیشه ازش ترس داشتم ولی خدا رو شکر که اینکارو کردم. آخه دکترم در حین عمل متوجه شد که تو خیلی ورجه وورجه کردی و حسابی به بندنافت پیچ خوردی. (خاله نگار می گه طاها جان فیلسوفه، دچار یأس فلسفی شده خواسته خودشو با بندناف دار بزنه! البته شوخی میک...
25 شهريور 1390

تشکر

سلام به همه دوستای خوب و مامانای مهربون. از همتون ممنونم که به من و نی نی اظهار لطف داشتید و برامون دعا کردید و یادمون بودید. آقا طاهای من، در روز شنبه 19 شهریور 1390 در ساعت 14.45 دقیقه در بیمارستان اروند اهواز به روش سزارین توسط دکتر گازر به دنیا آمد و چشم ما رو به جمالش روشن کرد. ...
25 شهريور 1390

اگه تو جای من بودی چه می کردی؟

سلام آقا طاهای گلم، ماه تابان زندگی من و بابایی. خوبی گلکم؟ ببخشید که چند روزی نتونستم برات مطلب بنویسم. آخه هم درد داشتم و هم اینکه عمو محمدرضام اینا با خانواده دخترش- مریم جون- و پسرش-آقا هادی- اومدن ایران، ی خرده مشغول بودم. دیشب که خونه بابا احمد اینا بودم همه بت سلام رسوندن. دایی معینم از روزای آخر زندگی شکمیت عکس گرفت. امروزم که 15 شهریوره ناهار مهمون مامان طوبی اینا هستیم. البته خاله مهوشم که امروز باهاش صحبت کردم خیلی سراغتو گرفت. اونم قراره برامون مسما و ماهی بفرسته آخه جات خالی دست پختش خیلی خوشمزس. انشااله میای می‌بینی. اما می خواستم امروز ی چیز مهمتری برات بگم. آخه من خودمو در برابر تو و سلامتیت مسئول می‌دونم. برا...
15 شهريور 1390

اونقدر خوشحال شدم که...

سلام و تشکر دارم از همه اونایی که نگران من بودن و هستن و برام دعا کردن و می کنن. البته باید بگم که من هنوز هم بسیار به دعا محتاجم و متقابلا برای همه دعا می کنم. دیروز بالاخره من و بابا حسن حدود ساعت 6 عصر راهی بیمارستان دولتی تأمین اجتماعی شدیم تا بتونیم بعد از بررسی‌های لازم تصمیم درستی بگیریم. به خاطر تعطیلی خیابونا خلوت بود و خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می‌کردم رسیدیم. وارد بیمارستان که شدیم راهروهای دراز و تو در توی اون ابتدا کمی مخوف(ترسناک) به نظر می‌رسید و تا چشم کار می‌کرد همه جا خالی از آدم بود، حتی نگهبانی نبود که ازش آدرس زایشگاه رو بپرسیم. در حالیکه داشتیم دنبال زایشگاه می گشتیم یکی از مراجعا که قبل از...
11 شهريور 1390

برام دعا کنید

امروز 10 شهریوره 1390و دومین روز تعطیلی به مناسبت عید فطره. امروز از صبح دردام بیشتر شده و تقریبا هر 20 دقیقه الی نیم ساعت ی بار درد دارم. گفتم خاله معصومه اومد پیشم و خونه رو جارو زد و مرتب کرد. بابا حسنم وسایل اضافیو به انبار برد تا اتاقا خلوت تر بشه. منم هی درد کشیدم. با دکترم مشورت کردم گفت بذار دردات بیتر بشه یعنی هر 5 دقیقه ی بار. من نگران تو هستم. چون هم سن بارداریت 37 هفته و 5 روزه و هم اینکه سرت هنوز نچرخیده. دکترم هم مرخصیه. نمیدونم باید چه کار کنم. بالاخره پس از چند ساعت تفحص و تحقیق راجع به دکترا و بیمارستانا تصمیم گرفتم برم بیمارستان امیرالمؤمنین که منو چکاب کنن. اگه از جو اونجا خوشم نیومد بر میگردم بیمارستان آریا پیش دکتر چنانی...
10 شهريور 1390

ی خواب عجیب!

سلام عزیزدلم، آقا طاهای گلم. دیشب من و بابا و عمه شیما کلی نقاشی برای دیوارای اتاقت کشیدیم و تزیینش کردیم. اگه دقیقتر بخوای بدونی چون من درد داشتم نتونستم خیلی کمک کنم. عمه شیما طرحاشو کشید و باباتم برای بریدن و چسب زدنشون کمک کرد. تقریبا تا حدود 2 شب بیدار بودیم. من تا اذان صبح نتونستم درست نخوابم ولی بعدش خوابم برد و ی خواب عجیب دیدم. خواب دیدم دستای ناز و کوچکیکت خیلی ملموس زیر پوست شکمم لمس میشه و تو با انگشتات انگشتای منو می گرفتی. من که خیلی ذوق زده شده بودم خواستم دستتو به بابات نشون بدم. همون لحظه تو دستتو از سمت راست شکمم قسمت بالاش در آوردی و انشتای باباتو گرفتی. اونم هی قربون صدقت می رفت. خیلی نازی عزیزم. خیلی دوستت داریم. ...
10 شهريور 1390

پسر حرف گوش کن من

پسر گل و مهربون مامان! قربونت برم. ی چیز جالب برات بگم. ی کارایی می کنی که مطمئن میشم وقتی بات حرف میزنم صدامو می شنوی و دغدغه هامو درک کی کنی. وقتی که حرکاتت کم میشه و مامان خیلی برای سلامتیت نگران میشه بت میگه: آقا طاهای من! پسر گلم. تو که مامانو دوست داری، تو که نمی خوای مامان نگرانت بشه پس ی تکون درست حسابی به خودت بده تا مامانو از نگرانی در بیاری. اونوقت چند لحظه ای نمی گذره که تو با ی چند تا تکون اساسی دل مامانو حسابی شاد می کنی. خیلی مخلصتیم. خیلی دوستت دارم طاها جانم. ...
6 شهريور 1390