روز آخر زندگی شکمی آقا طاها
مامانی.عزیزدلم، خوشگل من. حالا که بعد از چند روز تو آروم خوابیدی و فرصتی دست داده تا من آزاد باشم حیفم اومد تا از آخرین ساعات دوران شکمی تو برات ننویسم. تا اونجا برات گفتم که قرار شد به خدا توکل کنم و روز 4 شنبه آخرین سونوی بارداری رو برای روشن شدن تکلیف زایمانم بدم. بالاخره روز موعود رسید و سونو انجام شد. دکتر گفت بریچی با وزن حدود 3400. دیگه مطمئن شدم که باید خودمو برا ی سزارین تمیز آماده کنم چیزی که همیشه ازش ترس داشتم ولی خدا رو شکر که اینکارو کردم. آخه دکترم در حین عمل متوجه شد که تو خیلی ورجه وورجه کردی و حسابی به بندنافت پیچ خوردی. (خاله نگار می گه طاها جان فیلسوفه، دچار یأس فلسفی شده خواسته خودشو با بندناف دار بزنه! البته شوخی میک...




