طاهاطاها، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

طاهاجان,خورشید آسمون زندگی ما

بابای مبتکر

سلام اقا طاهای مهربون و خنده روی مامان. یادته دیشب چقدر دلم گرفته بود؟ دیشب بعد از اینکه کامپیوترو خاموش کردم و رفتم به اتاق خواب دیدم باباتم نشسته و داره با لپ تاپ مطالعه می کنه. قرار بود بابات خودش بیرون شام بخوره چون کارش طول می کشید. ساعت حدود 12 و ربع شب اومده بود خونه منم فکر کردم شام خورده. اما من خیلی گرسنه بودم ولی چون با کلی دردسر خوابیده بودی میترسیدم برم غذا گرم کنم چون میترسیدم بیدار بشی و توی دلم هم غصه می خوردم و با خودم می گفتم خوش به حال بابایی لااقل تونسته بیرون شام بخوره. ساعت حدود 1 شب بود. از بابایی سئوال کردم شام خوردی، با قیافه معصومانه ای  گفت نه! فرصت نشد. منم با حالت زار گفتم منم نخوردم. آخ جون همدرد شده بودیم...
22 دی 1390

20دی

سلام آقا طاهای گلم عزیز دلم آدما عجب موجودات غریبی هستن. وقتی باید شاد باشن غمگینن و وقتی باید غمگین باشن سرخوش! کمتر زمانی رو یادم میاد که تولدم بوده باشه و من شاد باشم. امروزم مثل سالهای گذشته ی جورایی در تنهایی من سپری شد. البته تو در کنارم بودی و این تنها تفاوت بزرگ با سالهای پیشتر بود. شاید اگه واکسن نزده بودی و اینقدر بی قرار نبودی امروز در کنار هم بیشتر بهمون خوش می گذشت. ولی ظاهرا این ی رسم و عادت شده برای من، این سالها هر وقت روز تولدم میرسه ترسی عجیب منو فرا می گیره: ی سال دیگه هم گذشت . ساعت شنی عمر من داره به آخرای خودش نزدیک و نزدیک تر میشه ولی یعنی کی فراغ ما اتفاق می افته؟ یعنی من هستم تا بالیدن تو رو ببینم؟ یعنی هستم تا دا...
21 دی 1390

در انتظار ایلیا

آقا طاهای مامان، این روزا قراره آقا ایلیا پسر مامان فسقلی به دنیا بیاد. براش دعا کن. برای ایلیا و مامانش و همه نی نی ها و ماماناشون. آقا ایلیا و مامان فسقلی خواستم بدونین که خیلی به فکرتونیم و دوستتون داریم و براتون دعا می کنیم. ایشااله به زودی خبر تولد آقا ایلیا رو توی پستم بذارم و عکسش رو هم به آقا طاها نشون بدم. هر چند میدونم مامان ایلیا دیگه از این به بعد سرش خیلی شلوغ میشه و ممکنه نتونه به وبلاگا سر بزنه. موفق باشی مامان ایلیا!   ...
19 دی 1390

واکسن 4 ماهگی

آقا طاهای مامان فردا قراره ببریم واکسن 4 ماهگیت رو بزنیم. خیلی نگرانتم. نکنه تو هم مثل آقا ابوالفضل دونه بریزی! الهی بمیرم برات که قراره دوباره درد بکشی. هر چند که تو پسر خیلی شجاع و قوی مامان هستی و مامان همیشه به تو افتخار میکنه. دوستت دارم لپیک مامان! ...
19 دی 1390

آخی یک سال گذشت

آقا طاهای مامان سلام. جیگر مامان. قلب مامان عزیز دل مامان. دیشب داشتم به بابات می گفتم که یادش به خیر پارسال همین موقع و همین روز بود که رفتم برای اولین بار آزمایش دادم. آره عزیزم چه زود یک سال گذشت و چه زود عمر ما داره میگذره. تو داری مثل ی غنچه شکوفا میشی و من مثل ی برگ زرد! خیلی از اینکه تو هستی خوشحالم ولی همش فکر روزی رو می کنم که من نیستم و تو این مطالبو میخونی. یعنی اون موقع درباره من چی فکر می کنی؟ بگذریم........... فردا یعنی بیستم دی سالروز تولد مامانه. چقدر دوست داشتم بابات رومانتیک وار بیاد و توی وبلاگ تو برام مطلب بنویسه. دوست داشتم برای ی بار هم که شده خودش سری به وبلاگت بزنه و .... آخه اینقدر سرش شلوغه که مثل اوایل وقت نمی کن...
19 دی 1390

اولین یلدا با پسرم

آقا طاهای من سلام. میخواستم برات از اولین شب یلدای زندگیت بگم. راستش رو بخوای من هیچوقت تا این سنی که داشتم جشن شب یلدا شرکت نکردم و نمیدونستم که چه کارا میشه انجام داد؟ چون هیچوقت توی خونه پدریم چنین جشنی نگرفته بودیم. امسال هم مثل همیشه وقتی پیامهای تبریک شب یلدا رو می گرفتم تعجب می کردم که مگه چه اتفاقی افتاده که باید تبریک گفت و خوشحال بود؟ امسال شب یلدا، من و تو تنها و در کنار هم توی خونه خاله نگار اینا بودیم در حالیکه من داشتم فیلم «یلدا» رو از تلویزیون نگاه می کردم و اشک می ریختم و تو هم ناآرام و بیقرار بودی، آخه مثل اکثر روزا و شبا باز هم بابات پیش ما نبود و برای کار به یاسوج رفته بود. تو به من نگاه می کردی و بی قراری...
15 دی 1390

مثل بابا

همیشه دوست داشتم مثل بابات باشی تا وقتی اون خونه نیست با نگاه کردن به تو دلتنگیامو از نبودن بابات تسکین بدم. وقتی که به دنیا اومدی خیلی خوشحال بودم از اینکه می گفتن شبیه باباتی. اما هر چی بیشتر میگذره نکات جدیدی در وجودت احساس می کنم که برداشتی از خانواده درجه یکمونه. مثلا ابهت و جدی بودنت به مامانم(مامان طوبای تو) رفته. گردی صورتت به خاله نگار، مامان طوبی و بابا علی رفته، چونه خط دارت هم به بابا حسن، عمو حسین، عمو مهدی و بابا حاجی رفته. بور بودنت هم به بچگی‌های بابات و من برده چون هر دوتامون بور بودیم. خلاصه بعضی وقتا که نگاهت می کنم یاد دایی معین، گاهی یاد بابا علی و گاهی یاد مامان طوبی می افتم. البته میدونم که هنوز خیلی زوده که معلوم...
15 دی 1390

مرد مامان

سلام عزیزدلم. پسر مهربونم. قربونت بره مامان. امروز اولین ساعات روز 5 شنبه 15 دی ماه سال نوده و هر چی بیشتر میگذره من بیشتر عاشقت میشم و حس می کنم بیشتر دوستت دارم. این روزا چند تا کار جدید انجام میدی مثلا تو خواب حرف میزنی، دستهاتو به هم می رسونی و میگیریشون، انگشتای پاهاتو به هم میزنی و خودتو مشغول می کنی و اما نشستنت که من می میرم براش: دستات رو میذاری رو زانو و خیره میشی به من، دقیقا مثل خانها. انگار خان بودن برازندته. اولش که تازه به دنیا اومده بودی تا همین ی مدت پیش احساس میکردم که ی عروسک بهم دادن که باید ازش مراقبت کنم ولی حالا وقتی باهات حرف میزنم و باهام حرف میزنی احساس می کنم همدیگه رو درک می کنیم. احساس می کنم مرد شدی و منو می ...
15 دی 1390