طاهاجان,خورشید آسمون زندگی ما
طاهاجان,خورشید آسمون زندگی ما

 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:38 | جمعه 30 / 8 / 1393 توسط مامان طاها

آقاطاها در ولایت جدش باباحاجی در سرله

در مورد عمو نی نی حتما در ی پست جدا براتون میگم. عشق منه این نی نی. عموی پسرمه. متولد 30 دی ماه 92 اه. اسمش پارسیاست. فعلا همینو داشته باشید تا بعد.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:55 | جمعه 30 / 8 / 1393 توسط مامان طاها

سلام به همه دوستای آقا طاها و کسایی که هنوز به این وبلاگ سر میزنن. ی روزایی تمام انگیزه و امیدم این بود که بیام به وبلاگ پسرم سر بزنم، آپلودش کنم و با دوستاش حرف بزنم. حدود 2 سال پیش، ی روز که بعد از مدتی سر زدم دیدم نمیتونم وارد مدیریت وبلاگ بشم. امروز یهو دلم خواست بیام و وبلاگ پسرمو ببینم دوباره امتحان کردم و وارد شد. اصلا باور نمی کردم. خیلی خوشحالم و کلی حرف براتون دارم که به امید خدا به تدریج براتون میگم. امیدوارم همتون سالم و خوشبخت باشید.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:36 | جمعه 30 / 8 / 1393 توسط مامان طاها

عزیزدلم. پسر گلم. بابا این روزا خیلی کارش سنگین شده برا همین ما ی دو هفته ایه که کوچ کردیم خونه بابا احمد اینا. جشن تولد صد روزگیت هم که 28 آذر بود اونجا گرفتیم. البته جشن جشن هم که نبود چون توی محرم بود فقط شیرینی خریدیم و عکس گرفتیم که خاطراتش برات بمونه. توی این ایام که خونه بابا احمد اینا هستیم بابا احمد حسابی سر کارت میذاره. برات قصه میگه شعر میخونه. میبردت تو کوچه تا آفتاب بخوری و مردمو و ماشینا رو تماشا کنی. تو هم نشون میدی که بابا احمدو خیلی دوست داری چون ارتباط خوبی باش برقرار می کنی. اولین بار با صدای اون بود که سرتو چرخوندی. حالا دیگه کاملا صداشو میشناسی.

27 آذر یعنی شب صد روزگیت شنیدیم که پسر خاله عمو محمد که دانشجوی پزشکی بوده ماشین بش زذه و فوت کرده. خیلی ناراحت شدیم.گریه

الانم چند روزیه که عمو محمد و خاله نگار رفتن تهران برا مراسم پسر خاله عمو محمد. خاله نگار زنگ زدو گفت برات بلوز یقه اسکی و عطر و بالش و ژیله خریده دستش درد نکنه.

از سه شنبه این هفته یعنی 28 آذر من و تو اومدیم خونه خاله اینا تا هم مواطب خونشون باشیم و هم ی استراحتی به بابا احمد اینا بدیم.توی خونه خاله اینا با دوربین دایی معین کلی عکس ازت گرفتم که برات میذارمشون.

ما فوت کردیم تا تو 100 سال زنده باشی

شب صد روزگی در منزل خاله نگار.

 

بابا داره شمعهاتو روشن مینه

آماده سازی جشن صد روزگی، منزل بابا احمد اینا

آقا طاهای خواب و باباش

صد روزم شد دیگه

اینم یه لبخند برا صد روزه شدن تقدیم به شما!

ما اینیم دیگه

 

 



موضوع : خاطرات مامان و بابا

نوشته شده در تاريخ 23:18 | چهارشنبه 6 / 9 / 1392 توسط مامان طاها

سلام آقا طاهای خوبم پسر گلم. چقدر خوبه که آدما بتونن دل همدیگه رو شاد کنن. اونا با این کار خدا رو از خودشون راضی و خوشنود می کنن. چی شد که اینو برات گفتم؟ دیروز 24 دی ماه سال 1390، روز چهلم شهادت امام حسین(ع) و یاران باوفاش بود. تو دیروز 125 روزه شدی و عمو محمد، شوهر خاله نگار هم سالروز تولدش بود. چند روز پیش برا عمو محمد ماموریتی پیش اومده بود کیش که برای اینکه تنها نباشه خاله نگارو هم با خودش برده بود. دیروز اونا از سفر اجباری چند روزشون برگشتن و برای تو ی خروس و ی الاغ خنده رو آوردن که موزیک هم میزد. خاله برای مامانی ی کاکائویی اورده بود که مامانی خیلی دوست داشت و خیلی خوشحال شد. دیدی چه آسون میشه مامانی رو شاد کرد؟ خلاصه جونم برات بگه که چند روزی بود که بابات هر روز می رفت ماموریت و خیلی دیر میومد خونه تا اینکه بالاخره دیروز خونه بود. صبح ساعت حدود 10.5 وقتی تلویزیون داشت عزاداری چهلم امام حسین رو نشون می داد که عزادارا پای پیاده داشتن به کربلا میرفتن خیلی دل مامان گرفت و خیلی هوس زیارت کرد. به بابا گفت کاش ما هم میتونیستیم بریم زیارت. بابا گفت: ساختمون علی مهزیار رو که دارن بازسازی میکنن کجا بریم؟ گفتم بریم زیارت حضرت سبز قبا(ع). حضرت سبزقبا یکی از فرزندان امام موسی کاظم(ع)-امام هفتم ما- است. من یکی دو بار قبلا در سفری که به دزفول داشتم رفته بودم زیارتش. خیلی محل آرامش بخشی بود. بابا قبول کرد و قرار شد سریع خودمونو جمع و جور کنیم و راه بیفتیم. جونم برات بگه که ساعت 12:18 دقیقه بود که از اهواز زدیم بیرون.بین راه توی زیارتگاه سید عباس ایستادیم و نماز ظهرمونو خوندیم و زیارت کردیم و برای تو ی کلاه آبی خوشگل خریدیم که آفتاب به صورتت نخوره. البته بیشتر برای اینکه ی یادگاری از این سفر داشته باشی خریدیم.

تا ساعت 13:30 اونجا بودیم. بعدش به سمت دزفول حرکت کردیم و در بین راه از روستاهای الوان و شاهور و شهر شوش گذشتیم تا اینکه بالاخره حدود ساعت 15 به سبزقبا رسیدیم. من و تو رفتیم به بخش خانما و اونجا زیارت کردیم. بعد تو رو دادم دست بابایی تا بری سمت مردا زیارت کنی تا مامان نماز زیارت بخونه. زیارتمون خیلی طول نکشید ولی خیلی چسبید جای همه خالی بود.

سبزقبا

برای همه مسلمونا، فامیل و بستگان و نی نی وبلاگیا خصوصا آقا ایلیا دعا کردیم. حالا دیگه نوبت ناهار بود. بابا ما رو برد ی سفره خونه سنتی کنار آب به اسم علی کله. توی اتاقک شماره 12 نشستیم و غذا خوردیم. تو هم دراز کشیده بودی و از هوای خوب لذت می بردی.

آقا طاها توی اتاقک شماره 12

بعد از ناهار کنار آب تعدادی عکس گرفتیم

علی کله

 

این حیوونا هم توی سفره خانه بودن

و حدود ساعت 16:30 به سمت اهواز حرکت کردیم. خیلی خوش گذشت. تو هم خیلی پسر خوبی بودی و تمام راه رو خوابیدی. ساعت 18:30 رسیدیم اهواز و مستقیم رفتیم خونه خاله نگار تا تولد عمو محمد رو بهش تبریک بگیم. چند تا عکس هم با عمو انداختی.

آقا طاها و عمو محمد

 

آقا طاها با کلاه جدید در خونه خاله

این اولین باری بود که خودت راحت نشستی

خلاصه خیلی کیف کرده بودی. خداروشکر. ی روز خوب دیگه هم گذشت و بابایی تونست دل مامانی رو شاد کنه.چشمک



موضوع : خاطرات مامان و بابا

نوشته شده در تاريخ 23:13 | چهارشنبه 6 / 9 / 1392 توسط مامان طاها

سلام عزیزدلم. آقا طاهای گلم. عزیزم عید قربانت مبارک. خیلی وقته که نتونستم برات مطلب بذارم. راستشو بخوای بعضی وقتا که میخوام بیام و برات بنویسم روم نمیشه شرمندت میشم. میدونم که هیچ عذر و بهانه ای پذیرفته نیست ولی باور کن اولش پاهام درد می کرد و نمیتونستم زیاد پشت رایانه بشینم بعدشم کلاسای ریاضی تو شروع شد که خیلی وقتمو می گرفت، همون روش شیچیدا. بعد از اونم سیستمم خراب بود. پسرم خیلی دوستت دارم. من و بابایی سعی کردیم برا تولدت سنگ تموم بذاریم. خواستیم ی کاری کنیم که تکراری نباشه. برا همین من و بابایی تا ساعاتسی از نیمه شب بیدار میموندیم و برات نقاشی می کشیدیم که روز تولدت اتاقو تزیین کنیم با دست رنج خودمون. بالاخره 18 شهریور رسید. بابایی تو رو ظهر برد خونه بابا علی اینا تا ما بتونیم تزیین کنیم. ما هم با عجله کلی بادکنک باد کردیم و آویزها رو آماده کردیم و دیوارو تزیین کردیم که حاصلش شد این.خودمون که خیلی خوشمون اومد. فرداش که روز تولدت بود حسابی سرحال بودی و با دیدن اون فضای مفرح شاد شدی و هی قل می خوردی اینور اونور. عصر شد و یواش یواش مهمونا اومدن. اول عمه شیما اینا بعدم خاله نگار اینا و مامان طوبا اینا اومدن. کلی هدیه گیرت اومد. دست همه درد نکنه. شب خیلی خوبی بود.عزیزم امیدوارم سالهای سال جشن تندرستی و سعادتت رو بگیریم.

عکس ها در ادامه مطلبه



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات مامان و بابا

نوشته شده در تاريخ 0:20 | شنبه 6 / 8 / 1391 توسط مامان طاها

سلام عزیز دلبندم؛ طاهای مهربان و دوست داشتنی

مدتهاست که تصمیم گرفته ام پیامی در وبلاگت بگذارم که بعدها که آن را خواندی احساس مرا درباره ی خودت بدانی اما تا کنون فرصت مناسب دست نداده بود. الان که وقت آزادی پیدا کردم می خوام احساسمو برات بگم.

باید برایت بگم که تو پسری بسیار خوش اخلاق و مهربان هستی و همه را مجذوب اخلاقت کرده ای. باهوش و زیرکی و میدونی با هرکس چطوری برخورد کنی که شیفته اش کنی. هرچی از خوبیهات بگم کم گفته ام. فقط می خوام بدونی عاشقانه دوستت دارم و هر روز دلم برات تنگ میشه. تو عزیز دل منی و از خدا می خوام تمام غم و ناراحتیهای تو رو قسمت من کنه و تو تا آخر عمر طولانیت، شاد و سالم و سربلند زندگی کنی.

عزیز نازنین خاله! برات بهترینها را از خدا می خوام. من مطمئنم که تو بهترین خواهی شد. همیشه خالصانه ترین دعاهای من بدرقه ی راه تو خواهد بود. دوستت دارم تا همیشه....

 

خاله نگار



موضوع : کسایی که آقا طه را دوست دارن

نوشته شده در تاريخ 21:40 | جمعه 14 / 7 / 1391 توسط خاله نگار و عمو محمد

 طاهای مامان سلام. قربونت برم من. میخوام برات از اولین عید فطری بگم که تو در کنار ما بودی. امسال برا عید در اهواز 3 روز تعطیل بود ولی بابایی فقط روز اولش تعطیل بود برا همین ما تصمیم گرفتیم قسمت اعظم عید دیدنی هامونو توی همین روز انجام بدیم. تو، شب عید تقریبا تا خود نماز صبح بیدار بودی، ما رو هم نذاشتی که بخوابیم لذا تا طرفای ظهر خوابیدیم؛ بعدشم تا یه چیزی خوردیم و حمومی رفتیم و تو رو حموم دادیم شد 4 عصر. حدود 4.5 رفتیم سمت خونه نه نه بی ماه سلطان که هم به نه نه تبریک بگیم هم خاله ها و دایی های بابایی که اونجا بودن ببینیم و تبریک بگیم. محمدمهدی هم بود، عزیزم، وروجک چه فلفلی هم راه می رفت. تندو تند همه جا تاب میخورد با توپش هم بازی می کرد. در عوض تو همش بیقراری و گریه می کردی. نمیدونم به خاطر شلوغی بود یا اینکه خوابت ناتمام مونده بود. خلاصه حال همه رو گرفتی. بعد از اونجا رفتیم سمت خونه آبجی مریمت. برای اولین بار بود که می دیدیمش. عزیزم عین عکسش بود. یه داداشم داشت به اسم سید مهدی، اونم 6 سالش بود. تو خیلی باهاشون رفیق شدی. تا رفتیم توی خونه دستتو به سمت مهدی جان دراز کردی و میخواستی نازش کنی. آبجی مریم هم که مشغول عروسک بازی بود و کاری با ما نداشت.

آطاها و آبجی مریم

فضای اهل خانه صمیمی بود. تو هم خیلی خوشحال با شکولاتایی که برای پذیرایی آورده بودن بازی می کردی. یه نیم ساعتی اونجا بودیم. در راه برگشت یهو ماشین خودبه خود خاموش شد و ما تو راه موندیم. بابا حسنی به بابا علی زنگ زد. اونم سریع خودشو رسوند و به سختی ماشینو تا خونه بوکسل کردیم. تازه رسیده بودیم خونه که خاله نگار اینا اومدن خونمون عید دیدنی؛ بعدشم نماز مغرب عشامونو خوندیم و هممون با هم رفتیم خونه عمه فرشته مامانی برا تبریک. آخه عمه و شوهر عمه بزرگای فامیل مامان توی اهوازن. خلاصه اونجا عمه فرناز حسابی مشغولت کرد و کلی با هم حرف زدین. ما از اونجا رفتیم خونه بابا احمد اینا برای تبریک عید. دیگه شب از نیمه گذشته بود که داشتیم بر می گشتیم خونه. حسابی خسته و کوفته شده بودیم ولی روز با برکتی داشتیم و کلی هم خوش گذشت.



موضوع : خاطرات مامان و بابا

نوشته شده در تاريخ 1:57 | پنجشنبه 2 / 6 / 1391 توسط مامان طاها

سلام و بازم سلام به پسر مهربون مامانش. روز شنبه 28 مردادماه مصادف با 29 رمضان، با هماهنگی قبلی بعد از اینکه افطار رو خونه بابا علی اینا خوردیم رفتیممنزل عمو عزت اینا که میشه پسر عموی بابا علی. عمو عزت رو که می شناسی قبلا هم ازش زیاد صحبت کردم. خودشو و خانوادش خیلی با محبتن. همیشه برا تو شعر میخونه البته به زبون محلی. اوایل ماه رمضان امسال بود که شنیدم عمو عزت برای یه عمل جراحی رفته تهران خیلی نگرانش بودیم. خداروشکر عملش به خوبی انجام شد و اون مدتی توی تهران تحت نظر بود تا اینکه چند روز پیش اومد اهواز. وقتی دیدیمش خداروشکر سرحال بود مثل همیشه.

سلام عمو

خونشون هم همون طور شلوغ بود و از مهمون خالی نمیشد. خونواده عمو عزت اینا خیلی مهمون نوازن با همین خونشون همیشه پر از مهمونه. اون شب توی خونه عمو عزت اینا با یکی دیگه از فامیلای بابا اینا آشنا شدیم که اونا هم خوش برخورد و صمیمی بودن و خیلی زود با هم دوست شدیم: خونواده عمو اسکندر که اگه اشتباه نکنم میشه برادر شوهر عمه هاجر بابایی. دو تا از دختراشون اومده بودن یکی نسترن خانم و دیگری نجمه خانم که اولی تیر ماهی و دومی دی ماهیه. البته من یه جورایی نه به اسم بلکه به مشخصات نجمه خانم رو از حدود یک سال پیش می شناختم. یه روز که خونه بابا علی اینا صحبت هواپیما و این چیزا بود بابا علی گفت دختر عمو اسکندر مهندسی هوا فضا خونده. من از همون موقع توی ذهنم موند. برا همین تا دیدمش به شوخی گفتم شما همونی هستین که توی ناسا کار میکنه؟! گفت آره قبلا کار می کردم. بعدا فهمیدم که ایشون داره یه بار دیگه در رشته فلسفه لیسانس می گیره اونم مثل بابا حسنی عاشق فلسفه س. من از اون جهت که نجمه خانم مثل من دی ماهیه اسمشو گذاشتم با مرام تو هم میتونی خاله بامرام صداش کنی. همونجا بودیم که حدود ساعت 12 ده کم شب اعلام کردن که عید فطر شده. همه با خوشحالی بلند شدن و همدیگه رو بوسیدن. چه حس غریبی داره عید فطر، هم آدم خوشحاله و هم ناراحت. خوشحاله از اینکه عید اومده و ناراحت از اینکه یه ماه خوب تموم شده. به هر حال اون شب، شب پرخاطره ای شد. عید تو هم مبارک پسرم لبخند  



موضوع : خاطرات مامان و بابا

نوشته شده در تاريخ 2:40 | سه شنبه 31 / 5 / 1391 توسط مامان طاها

سلام پسرکم، عزیز مامانیش. پنج شنبه 26 مرداد ماه سال 1391روز تولد مامان طوبا بود که به دعوت دایی معین برای افطار رفتیم رستوران فجر. خیلی شلوغ بود. یه گوشه نزدیک پنجره و کنار یه کولر بزرگ جا پیدا کردیم. بعد از مدتی لیست غذاها رو دادنو و منم به خاطر تو ماهی سفارش دادم. هرچند میدونستم ماهی آب میکشه ولی هم به خاطر اینکه شیرو زیاد میکنه و هم برای اینکه تو هم بخوری این کارو کردم. ماهیش خوشمزه بود. جای همه خالی. تو هم خوردی. مقداری هم سوپ ورمیشل بهت دادیم.

غذا

بعد از شام رفتیم شهر بازی فجر که شنیده بودم بزرگترین شهر بازی برقی استانه. نمیدونم از نظر من که چندان هم بزرگ نبود. بیشتر مناسب بچه های 3 سال به بالا بود.



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات مامان و بابا

نوشته شده در تاريخ 2:11 | سه شنبه 31 / 5 / 1391 توسط مامان طاها

 سلام عزیزکم، همه هستی مامانی، آقا طاهای من. امشب(سه شنبه 24 مرداد 91) وقتی از خونه بابا احمد اینا اومدیم خونه، بابایی گفت من یه کاری کردم که می ترسم اگه بگم ناراحت بشی، گفتم چی شده؟ اشاره ای به روی میز کرد و جای خالی قاب عکستو بم نشون داد و گفت عصر که روی مبل دراز کشیده بودم خوابم برد و پام خورد به قاب و افتاد شکست. با دیدن جای خالی قاب عکست یهو دلم هوری ریخت و غم بزرگی توی دلم نشست. مدام عکس تو توی نظرم میومد و نبودش آزارم میداد طوریکه بغضم ترکید و اشکام ریخت. گریهشاید فکر کنی این که چیز مهمی نبوده ولی یادم افتاد به اون مامانایی که یه صبح بچه های عزیزتر از جونشونو بغل کردن و فردا صبحش حتی جنازه اون بچه ها هم گیرشون نیومد. یادم افتاد به مامانایی که دیگه نمیتونن صدای نی نیاشونو بشنون و نمیتونن اونا رو بغل کنن و ببوسن. خدایا چقدر سخته. چه امتحانی برای ما آدما گذاشتی! اول ما رو به هم وابسته می کنی بعد عزیزانمونو ازمون جدا می کنی. حتی تصورش هم دیوونه کننده است. فقط قاب عکس تو شکست و دل من دیوونه شد وای به روزی که....دل شکسته

خدایا به همه بابا مامانایی که بچه ها و عزیزاشونو توی زلزله و شاید هر روز توی بیمارستانا دارن از دست میدن و به همه بچه های بی سرپرست صبر عطا کن، صبری جزیل چیزی که خودت وعده دادی. خدایا رحمشون کن رحمشون کن رحمشون کن. بد دردیه. وحشتناکه خدا.

آقا طاهای من تو هم سعی کن وقتی بزرگ شدی همیشه دستگیر مردم باشی و به آدمایی که به کمک احتیاج دارن به بهترین صورت کمک کنی. قربون پسر مهربونم برم من.



موضوع : خاطرات مامان و بابا

نوشته شده در تاريخ 12:11 | پنجشنبه 26 / 5 / 1391 توسط مامان طاها
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

نويسندگان

موضوعات

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ








KoodakMedia.com

كدهای جاوا وبلاگ




تماس با ما

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس